یک میزبانی نوجوانانه

۱ بهمن ۱۳۹۵ | چاپ | |

img_%db%b2%db%b0%db%b1%db%b7%db%b0%db%b1%db%b1%db%b8_%db%b1%db%b9%db%b1%db%b7%db%b5%db%b2_%db%b2%db%b4%db%b0هر سه وارد کتابخانه شدند. علیرضای کلاس سومی کتاب و کارت عضویت را گذاشت روی میز و به همراه برادر کوچکترش و پسر نوجوانی که همراهش بود رفتند سمت قفسه‌ی کتاب نوجوان.

علیرضا خطاب به پسر نوجوان گفت: «هر کتابی خواستی انتخاب کن، من با کارتم برات میگیرم.»

کمی که بین کتابها گشتند، علیرضا آمد و پرسید: میشه یه کتاب خوب برای نوجوان معرفی کنید؟

من هم که رفتار علیرضا برایم جالب شده بود رفتم سمت قفسه نوجوان و پرسیدم  ایشون (به پسر نوجوان اشاره کردم) عضو کتابخونه نیستن؟ علیرضا جواب داد: نه خونه‌شون اینجا نیست. از اقوام مونه. چند روزی اومدن خونه‌ی ما مهمون هستند. آوردمش کتابخونه تا اینجا رو بهش نشون بدم و اگه کتابی خواست براش امانت بگیرم. گفتم: چه میزبان خوبی! میخوای از مهمون‌تون با کتاب پذیرایی کنی! علیرضا خندید و گفت بله.

پرسیدم چه جور کتابی میخواین؟ پسر نوجوان به حرف آمد و گفت: داستان خنده‌دار باشه. ذهنم رفت سمت کتاب‌های داوود امیریان. گفتم کتاب فرزندان ایرانیم خیلی خوبه. چند دقیقه ای نگاه کردم ولی به چشمم نخورد. چند نفر دیگر کنار میز منتظر امانت کتاب بودند، در حالی که میرفتم سمت میز گفتم تو این قسمت نوجوان نگاه کنید اگه امانت نباشه پیدا میشه.

برادر کوچکتر علیرضا که بهش میخورد پنج، شش ساله باشد کنار میز بود. پرسیدم شما کتاب نمی‌خوای؟گفت من و داداشم کتاب گرفتیم قبلا، الان اومدیم برای مهمون‌مون کتاب ببریم. داداشم قراره یک کتابشو پس بده تا بتونه برا اون کتاب بگیره.

علیرضا و مهمانش مشغول گشتن بودند. همین طور که کتاب‌ها را ثبت میکردم به فکر فرو رفتم. حالا دلیل لحن پرافتخار علیرضا را می‌فهمم.

سرش را گرفته بود بالا و با غروری خاص و البته همراه با مهمان نوازی به پسر نوجوان گفته بود: «هر کتابی خواستی انتخاب کن، من با کارتم میگیرم برات.»

 
| چاپ | |
 
ارسال نظر