یک کتابخوانی خانوادگی

۱۹ دی ۱۳۹۵ | چاپ | |

مادر با فرزندانش وارد کتابخانه شد. بچه‌ی کوچکش را بغل کرده بود و در دست دیگرش هم یک پلاستیک کتاب بود. دختر و پسر همراهش هم هر کدام یک کتاب دستشان بود. همه‌شان خانوادگی عضو ‌کتابخانه‌اند.

پسر که چند سالی بزرگتر از خواهرش به نظر می‌رسید کتاب خودش و خواهرش را از پلاستیک درآورد و با کارتش گذاشت روی میز جلوی کتابدار. چشم بچه‌ها به قفسه‌های کتاب کودک بود. معلوم بود ذوق دارند که زودتر بروند و کتابشان را انتخاب کنند.

کارت را برداشتم و در حالی که تاریخ تحویل کتاب را در عضویت آقا پسر را می‌نوشتم، گفتم بچه ها می‌تونید برید کتابهاتون رو انتخاب کنید.

بچه ها که رفتند نوبت رسید به مادر. یک کتاب آشپزی و یک مجله بافتنی دستش بود. می‌گفت بافتنی را برای زن داداشش برده بوده.

بچه در آغوش مادر بی‌قراری می‌کرد و می‌خواست کتابها را بردارد. مادر بچه را گذاشت زمین تا راه برود. پرسیدم بچه ها چند سالشونه؟ گفت‌ پسرم کلاس سوم، دخترم کلاس اول و امیر عباس کوچولو هم دو ساله هست. بچه ‌ها خیلی دوست دارن کتاب بخونن، خودمم دوست دارم. حتی امیرعباس هم دوست داره، اما فقط کتاب‌ها رو ورق‌ می‌زنه و عکسهاشو نگاه‌ می‌کنه.

امیرimg_%db%b2%db%b0%db%b1%db%b7%db%b0%db%b1%db%b0%db%b6_%db%b1%db%b8%db%b2%db%b1%db%b1%db%b8_%db%b0%db%b4%db%b6 عباس رفته بود سمت قفسه‌ی کتابهای علوم سیاسی، انقلاب اسلامی و حقوق. دستش را می‌گذاشت روی یک کتاب و به طرف مادرش نگاه می‌کرد و چیزی می‌گفت که خیلی واضح نبود و ما متوجه نمی‌شدیم.

دیدم سر و صدایش بلند شد. نگاه کردم، کتاب قانون اساسی را برداشته بود و سر و صدا میکرد.

مادر و بچه‌ها کتاب‌هایشان را انتخاب کردند و می‌خواستند بروند. مادر رفت سمت امیر عباس تا بغلش کند ولی امیر عباس همچنان سر و صدا می کرد و نمیخواست برود. قانون اساسی می‌خواست!

 
| چاپ | |
 
ارسال نظر