۱۹ تیر ۱۳۹۵ | چاپ | |
سیداسعد فیض، یکی از مردم است. مدیر یک مجتمع آموزشی روستایی. مدیری که برای کتابخوانی مردم روستا دل می سوزاند و دست به یک اقدام زده. زمستان سال ۹۴، خبر فعالیت های ابتکاری آقای فیض در رسانه ها پیچید. آنچه در زیر می آید، روایت آقای فیض است در روستای مارشک استان خراسان رضوی و روستاهای نزدیک آن؛ که همشهری آنلاین آن را منتشر کرده است و ما گزیده ای از آن را انتخاب کرده ایم:
ketab-mareshk
من و عکاس در آن روستا غریبه بودیم؛ به سان همه غریبه‌های دیگر که به وقت آمدنشان و پرسه‌زدن در کوچه‌های روستا، نگاه اهالی روستا پی‌شان می‌دوید.

ولی روستاییان به اعتبار آقای مدیر با ما احوالپرسی گرمی می‌کردند و حتی برای خوردن چای تعارف می‌زدند که مهمان خانه‌های کاهگلی‌شان شویم. اهالی روستا برای آقای مدیر احترام زیادی قائل هستند. ۱۰سال است که او را می‌شناسند. آقای مدیر، نه تنها سواد را برای بچه‌های روستایی به ارمغان آورده که گاه گره از کار مردم روستا هم بازمی‌کند. مردم روستا آقای مدیر و معلمان مدرسه را به خاطر باسواد بودن قبول دارند و حرفشان برای آنها مستند است. سیداسعد فیض، مدیر مجتمع آموزشی و پرورشی «شهید شاکر» در روستای «مارشک» است؛ روستایی در ۸۰ کیلومتری «مشهد». او باور دارد با تغییر افکار تک‌تک اهالی روستا می‌توان شرایط یک روستا را تغییر داد. فیض بیش از یک مدیر مدرسه برای اهالی روستا تلاش می‌کند. می‌گوید: روستاها برای بهره‌مندی از ظرفیت‌هاشان نیاز به آگاهی دارند و آگاهی از مسیر مطالعه و کتابخوانی میسر می‌شود.

  • جمع کردن ۱۵ هزار جلد کتاب

از چند سال پیش کتابخانه‌های کلاسی در مدارس باب شد؛ جعبه‌ای فلزی یا چوبی که روی دیوار کلاس درس، مسئولیت نگهداری تعدادی کتاب را بر عهده داشت که البته تعداد سربازان کاغذی معمولا به ۱۰۰ جلد هم نمی‌رسید اما فیض، کتابخانه‌های کلاسی را از مدرسه روستای مارشک جمع و تمام کتاب‌ها را در یک کتابخانه مرکزی متمرکز کرد. او علاوه بر روستای «مارشک» در روستای «جُنگ» و «کریم آباد» هم کتابخانه مرکزی راه‌اندازی کرده است. بیش از ۷ هزار جلد کتاب در کتابخانه روستای جُنگ جا خوش کرده است. کتابخانه مارشک هم حدود ۵ هزار جلد کتاب دارد و در قفسه‌های ۳کتابخانه بالغ بر ۱۵ هزار جلد کتاب جانمایی شده است.

او با این کار می‌خواهد بچه‌ها را به کتابخانه رفتن عادت بدهد. انواع کتاب‌ها در کتابخانه روستا هست؛ از کتاب‌های رمان و شعر گرفته تا کتاب‌های کمک درسی و کنکور. او می‌گوید: اهالی روستا وقتی به کتابخانه بروند، قدرت انتخاب دارند ضمن اینکه خانواده‌ها هم می‌توانند به کتابخانه بروند.

قصه ایستگاه مطالعه، شنیدنی است. آقای مدیر ۲ سال پیش در مسیر رسیدن به مدرسه روستا، پیچ رادیو را باز می‌کند. مجری از پایین بودن سرانه مطالعه گله می‌کند و فیض تصمیم می‌گیرد برای اهالی روستا کاری بکند کارستان. آستین همت را بالا می‌زند و شروع می‌کند به تمیز کردن یک انباری در پایین روستا که یک زمانی طویله گوسفندها بوده و چند سالی به حال خودش رها شده بود. سر و دستی به در و دیوارش می‌کشد و میز و صندلی مطالعه در آن می‌گذارد! او می‌گوید: اینجا کتاب خیلی به درد ما می‌خورد. از دوستان وآشنایان، کتاب جمع می‌کند، کارتن‌ها را در صندوق عقب خودرو می‌گذارد و به کتابخانه روستا می‌آورد.

  • خانه به خانه

۲سال از راه‌اندازی ایستگاه مطالعه روستا می‌گذشت اما آنطور که انتظار داشت از آن استقبال نشد. وقتی از روستاییان می‌پرسید چرا نمی‌آیید؟ مردها بهانه کار می‌آوردند و زن‌ها بهانه دوری راه! فهمیده بود که زن‌های روستا شرمشان می‌شود از جلوی مردهایی که در سینه کش آفتاب نیمروزی به دیوار کاهگلی ایستگاه لم می‌دهند، عبور کنند تا به کتابخانه و ایستگاه مطالعه برسند. به ذهنش رسید حالا که اینها نمی‌آیند چرا ما سراغشان نرویم. در مسیرهای سنگلاخی روستا نمی‌شد با موتور و فرغون بالا و پایین رفت، بهترین راه این بود که کتاب‌ها را بار پالان یک الاغ بکند. الاغ ابوالفضل را برداشت و با کمک رضا (یکی از دانش‌آموزان مدرسه) به در خانه روستاییان رفتند، کتاب‌ها را درون پالان الاغ جاسازی و دفتری را خط‌کشی کرد تا کتاب‌هایی را که امانت می‌داد در آن یادداشت کند. ۲ماه است که کتابخانه سیار روستا راه‌افتاده و مشتریان پروپاقرصی هم پیدا کرده است. بیشتر زنان و دختران روستا، باسواد هستند و در فصل زمستان فرصت کتابخوانی دارند. هفته‌ای یک روز به در خانه‌ها می‌رود، کتاب‌های امانی را پس می‌گیرد و کتاب جدید امانت می‌دهد.

  • روستایی روزنامه خوان

کتاب‌ها داخل جیب پالان الاغ لق می‌زنند. در کوچه‌های خاکی و ناهموار روستا پرسه می‌زنیم. رضا زودتر از ما می‌دود و در خانه‌ها را می‌کوبد که بگوید آقای مدیر آمده است. فیض، تلی از روزنامه‌ها و مجلات را روی پالان جابه‌جا می‌کند. به واسطه یک دوست، روزنامه‌های برگشتی را گرفته و برای مردم روستا می‌آورد. می‌گوید: از چند سال پیش با ۳ تا از روزنامه‌های مشهد صحبت کردم که برای اهالی روستا، چند نسخه‌ای روزنامه بفرستند. موزع هر صبح، روزنامه‌ها را به راننده مینی‌بوس می‌دهد تا برای روستاییان بیاورد. اگر روزی روزنامه نرسد، مردم به آقای مدیر گله می‌کنند که چرا امروز روزنامه نیامد. اگرچه مدیران مطبوعاتی در حلقه توزیع‌شان، روستاها را فراموش کرده‌اند اما به همت آقای مدیر، اهالی روستای مارشک روزنامه‌خوان شده‌اند. برخی از روزنامه‌ها، تاریخ گذشته است اما فیض توصیه می‌کند که مردم صفحات تحلیلی و اجتماعی روزنامه‌ها را بخوانند چرا که فقط اخبار روزنامه‌ها کهنه می‌شود نه گزارش‌ها و مقالات.

  • تربیت مادرانی کتابخوان

آقای مدیر در این کتابخانه کوچک سیار، همه کاره است؛ هم مسئولیت تهیه کتاب‌ها را بر عهده دارد، هم سوارکردنشان روی پالان الاغ، هم بردنشان دم در خانه اهالی روستا، هم تبلیغ کردن برای کتاب‌ها، هم جویاشدن از سلیقه کتابخوانی اهالی روستا، هم نوشتن کتاب‌های امانی در دفترچه کتابخانه. زنان روستا به کتاب‌های ادبی، زندگی‌نامه و کتاب‌هایی برای کسب مهارت‌های زندگی علاقه‌مند هستند. از عمر کتابخانه سیار، ۲ماه می‌گذرد و هنوز ابتدای راه است. آقای مدیر در گام نخست به‌دنبال علاقه‌مند کردن مردم به مطالعه است و در گام‌های بعدی، دسته‌بندی کتاب‌ها و طراحی خورجینی برای اینکه کتاب‌ها را بنا به سلایق و نیاز مخاطبین طبقه‌بندی کند.

خانم صمدی با تشویق آقای مدیر، دیپلم گرفته و به مطالعه علاقه‌مند است. او به فیض می‌گوید که کتاب‌هایی درباره سبک زندگی و تربیت فرزندان برایش بیاورد. کبری دختر جوانی است که کتاب‌ها را برانداز می‌کند. آقای مدیر می‌پرسد چه کتاب‌هایی را بیشتر دوست داری؟ سرش می‌افتد به سمت پایین و می‌گوید: کتاب رمان ندارین؟ زنی با بچه‌اش به جمع ما اضافه می‌شود. کودکش را روی دست جابه‌جا می‌کند و گوشه چادرش را به دندان می‌گیرد: کتاب درباره زندگی دارین؟ آقای مدیر کتاب «روش‌هایی برای تربیت بهتر فرزندانمان» را به او می‌دهد و می‌گوید: همیشه جلوی چشم بچه‌تان کتاب بخوانید تا از همین کودکی، کتاب را در دست مادرش ببیند و به کتابخوانی خو بگیرد. اگر از همین الان ببینید که مادرش یک کار مفید انجام می‌دهد به آن عادت می‌کند.

  • به یک چشم پزشک اهل دل نیازمندیم!

پیرمردها برای مطالعه مشکل دارند، فونت کتاب‌ها ریز است و سفیدی کاغذ چشم‌هایشان را می‌زند. به آقای مدیر می‌گویند که خواندن کتاب برایشان دشوار است. فیض روزنامه‌ای را به آقای مرجانی می‌دهد و می‌گوید: فونت اینها درشت است، روزنامه بخوان. آقای مرجانی از معدود پیرمردهای باسواد روستاست که کتاب می‌خواند. او کتاب خاک‌های نرم کوشک را خوانده چون شهید برونسی فرمانده خودش هم بوده، می‌گوید ۲سال دنبال این کتاب می‌گشته است. به فیض، سفارش زندگی نامه سرداران را می‌دهد. با خودم فکر می‌کنم خوب است که چشم پزشکی به این روستا بیاید و برای پیرمردهایی که سواد دارند اما چشمانشان کم سو شده، عینک تجویز کنند تا ریز بودن خط کتاب‌ها، مانعی برای کتابخوانی نشود و انگیزه‌شان را در نطفه خفه نکند.

  • در دل کوه‌های هزار مسجد

معلمان مدرسه روستای مارشک از شنبه تا چهارشنبه را در مدرسه هستند، آنها در ۲ شیفت تدریس می‌کنند. چند سال است که سرانه مدارس پایین آمده اما آنچه اهمیت دارد انگیزه مدیر برای رسیدن به اوضاع مدرسه است؛ انگیزه‌ای که فیض دارد. مدرسه روستای مارشک ۴ معلم دارد و ۱۲۰ دانش‌آموز در دو شیفت صبح و عصر. آقای مدیر می‌گوید: جمعیت دانش‌آموزی روستایی بسیار کم شده است. ۸-۷ سال پیش حدود ۲۴۰ دانش‌آموز داشتیم.

مجتمع آموزشی پرورشی «شهید شاکر» ۶ روستا را در دل کوه‌های هزار مسجد تحت پوشش قرار‌می‌دهد. علاوه بر روستای «مارشک» در روستای «جُنگ» ۱۲ دانش‌آموز، روستای «بلغور» حدود ۶۰ دانش‌آموز، روستای «خرکت» حدود ۷۰-۶۰ تا و روستای «دربیابان» هم حدود ۱۳-۱۴ تا. روستای «کریم آباد» هم ۲ دانش‌آموز کلاس پنجمی و ششمی دارد که هر روز با آقای معلم به مدرسه مارشک می‌آیند. این روستا حدود ۳۵۰ خانوار دارد که البته در زمستان، جمعیت روستایی کمتر می‌شود و تابستان‌ها به‌خاطر کشاورزی و باغداری، راهی این روستای کوهستانی خوش آب و هوا می‌شوند.

منبع: همشهری آنلاین

 
| چاپ | |
 
ارسال نظر