در حاشیه آماده سازی شعبه دوم

۱۴ بهمن ۱۳۹۵ | چاپ | |

دیروز دختر دانش آموزی که به نظر می‌آمد دبستانی باشد در کتابخانه را باز کرد و سرش را آورد تو و پرسید ببخشید اینجا کتابفروشیه یا کتابخانه؟ گفتم کتابخانه. درب را بست و دوید طرف دوستش که کمی دورتر از کتابخانه منتظر ایستاده بود. بعد از چند دقیقه دو نفری وارد کتابخانه شدند و در حالی که لبخند رضایتی بر لبانشان بود گفتند یعنی ما می‌تونیم کتاب بگیریم و ببریم بخونیم؟ گفتم بله بیاید عضو بشین. به همدیگر نگاه کردند و خندیدند یکی شان گفت آخ جون! دختری که دورتر از کتابخانه منتظر ایستاده بود با اشتیاق پرسید خب کی میتونیم عضو بشیم؟ گفتم این کتابا باید چیده بشه تو قفسه ها و اینجا آماده بشه، بعد ان شاءالله کارشو شروع می‌کنه. پرسیدم کلاس چندمی؟ جواب داد کلاس چهارم.

یکدفعه گفت خب کمک نمی‌خواین برا کتابخونه؟ پرسیدم مثلا چه کمکی؟ گفت هر کاری بتونم. مثلا برای چیدن کتابها بیام کمک کنم. من فردا قبل مدرسه، ساعت ۱۰ صبح بیام کمک کنم؟ گفتم باشه. از مامان و بابات اجازه بگیر، اگه اجازه دادند فردا صبح بیا. گفت باشه، پس من فردا صبح میام کمکتون.

و امروز آمد. کتابهای کودک را در قفسه می‌چید…

مردم آماده‌اند برای مشارکت. بستری باید باشد تا هر‌ چه از دستشان برمی‌آید در طبق اخلاص بگذارند. برای پیشرفت مناطق محروم، میتوان و باید روی همین مردم حساب کرد. هر حساب دیگری به بن بست می‌رسد.

img_20170202_074712

 
| چاپ | |
 
ارسال نظر